08

08

photo_2020-02-

می دانی مدام در حال جنگیدن هستم. با هر چه که فکرش را بکنی. زمین، زمان، آسمان. هر کدامشان یک جوری سنگ جلوی پایم می اندازند… راستی اولین باری که حس کردم بزرگ شدم و خودم حق خودم را گرفتم و برای آن جنگیدم، کی بود؟ نمی دانم. یادم نمی آید… تو من را برای گرفتن حق خودم تشویق کردی یا خودم روی پای خودم ایستادم؟ یادم نمی آید. نکند همان موقعی بود که تو گفتی”دیگه بزرگ شدی، خودت باید حق خودت را بگیری” و من را فرستادی به مدرسه، تا با خانم قاسمی حرف بزنم و بگویم”خانم اجازه، حسنی از روی برگه ی من نوشت. از من تقلب کرد. چرا نمره ی اون باید بیشتر از نمره ی من باشه؟”.  یا قبل از آن بود که من را فرستاده بودی تا باقی مانده ی پول رب و ریکا را از کریم بقال بگیرم. یادت هست؟ همان روز را می گویم که رفتم و به کریم بقال گفتم که”بقیه ی پول من را پس بده.” و او سیلی ای به صورتم زد و گفت” دروغ نگو. بقیه ی پولی پیش من نداری.” و من قلبم از درد که نه، از درد دروغ کریم بقال سوخت. یادت هست؟ همان روز را می گویم که تو مجبور شدی بیایی به بقالی کریم بقال و خسارت بدهی. همان روز را می گویم که من از حرص و غضب، یک جعبه از شیشه نوشابه های کریم بقال را لب جوب آب شکستم. همان روزی که تو آمدی و من را کتک زدی و حتی از من نپرسیدی که چرا شیشه های نوشابه را شکستم. یادت هست؟ من فقط می خواستم حقم را بگیرم. همان باقی مانده ی پولی که کریم بقال به من نداده بود، همان سیلی ای که به ناحق خورده بودم. من حقم بود که انتقام بگیرم و به او خسارت بزنم. هرچند خسارت را تو پرداخت کردی، ولی دیدن قیافه و تقلای کریم بقال، وقتی که من شیشه های نوشابه را، لب جوب آب می شکستم و او می خواست مانع شکستن شیشه های نوشابه شود و من گاهی دستش را گاز می گرفتم تا از حمله ی او در امان بمانم، به تمام آن ها می ارزید.

یادم آمد،یادم آمد… یادم آمد که اولین بار کی بود که برای حقم جنگیدم… قبل از این ها بود. آن عکس، با بچه های همسایه را یادت هست؟ همانی که پدر رضا، از ما عکس گرفت. همانی که من در گوشه ای از تصویر هستم و محمد جلوی من طوری ایستاده که نمی خواهد من در عکس باشم و تمام تلاشش را می کند تا من در عکس نیافتم. همان عکسی که در آن به دیوار چسبیده ام و تمام سعی ام را می کنم تا محمد را کنار بزنم و دیده شوم. همان روز که برای بار هزارم و شاید هم بیشتر، به خاطر خال وسیعی، که بر روی صورتم بود و زیبایی صورتم را از بین برده بود به من گفتند “زشت… برو کنار، تو چرا می خواهی عکس بگیری، تو که عکس رو خراب می کنی، پس تو عکس نباش”. همان روز اولین بار بود. اولین بار بود که برای خودم جنگیدم و پشت سر محمد، بر روی پنجه های پاهایم ایستادم و سرم را بالا آوردم و سعی کردم رو به دوربین بخندم.

یک دیدگاه بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها

photo_2020-10-01_10-06-55

بایگانی ها